Friday، October 16، 2009

خوردن شعر

جوهر از گوشه‌ی دهانم راه می‌افتد.
خوشبخت‌تر از من، کسی نيست.
داشتم شعر می‌خوردم.
کتاب‌دار، باور نمی‌کند آن‌چه می‌بيند را
چشمهايش اندوهگين‌اند و
دست‌ در جيب قدم می‌زند.
شعرها تمام شده‌اند.
چراغ تاريک‌است.
سگ‌ها بر پله‌های زيرزمين‌اند و بالا می‌آيند.
چشم‌هاشان دودو می‌زند.
پاهاي بور قلم‌مويي‌شان می‌سوزند
کتاب‌دار بيچاره پايش را بر زمين می‌کوبد و می‌گريد.
چيزی نمی‌فهمد،
وقتی روی‌ پاهايم جلو می‌‌روم و دستش را می‌ليسم.
جيغ می‌کشد.
انسانی تازه‌ام من.
غرغر می‌‌کنم و به او پارس می‌کنم.
سرخوشانه جيغ و داد می‌کنم در تاريکی لفظ قلم.
مارک استراند

Tuesday، October 13، 2009

دست تو


تو اینطوری شروع می شی

این دستته

این چشمت

این یه ماهیه، آبی و صاف

روی کاغذ،

تقریبا شبیه یه چشم.

این دهنته، یه دایره

یا یه ماه، هر کدوم تو بخوای.

اینم زرده.

بیرون پنجره

بارونه، سبز

آخه تابستونه

و دورترا

درخته و بعد

جهان.

که گرده و فقط

رنگای این نه مداد رنگیو داره.

این دنیاست، که پرتر و

یاد گرفتنش سخت‌تره

از اونایی که من بهت گفتم.

می‌تونی اونجوری لکه‌‌های سرخ بسازی و

بعد با زرد: دنیا می‌سوزه.

وقتی این لغت‌ها رو یاد بگیری

می‌فهمی که لغت‌های بیشتری هم هست

از اونایی که تا حالا یاد گرفتی.

لغت دست بالای دستت معلقه

مثل یه ابر کوچیک بالای یه دریاچه.

لغت دست لنگر می‌ندازه

به دستت روی این میز

دستت یه سنگ گرمه

که من میون دو لغت نگهشون داشتم

این دست تو. اینا دست من. این دنیا.

که گرده ولی صاف نیس و رنگای بیشتری داره

از رنگایی که ما می‌بینیم.

شروع می‌شه و تموم می شه

همون چیزیه که می خوای بهش برگردی

این دست توئه

مارگارت آتوود


Sunday، October 11، 2009

ستایش

اما سرانجام روزی فرا می رسد که از میان این دروازه نیمه باز

لیموهای زرد بر ما بتابد

و سینه های خالی مان را،

این شاخهای طلایی و آفتابی،

از آوازهاشان لبریز کنند.

«ایوجینیو مونتاله»

Sunday، July 12، 2009

بهروز جاوید تهرانی را آزاد کنید Petition

Saturday، March 07، 2009

چون رود . . .

چون رود جاری باش
خاموش در شباهنگام
نترس از تاریکی
اگر در آسمان ستاره ایست،
تو نورش را بازتاب
و گر ابری گذرد از آن بالا ،
یاد آر که از آب است ابر ، همچون رود .
پس آنان را نیز با شادمانی بازتاب
درژرفنای آرام خویش

Tuesday، March 03، 2009

از تــــــو ...

. . . . .

آه ، از تو من چه رعنا می شوم

آه ، از تو من چه زیبا می شوم

عطر لبخند خدا می گیرم و شکل آواز پریها می شوم

. . . . .

گوسفندها، آدم می شوند!


تقدیم به عزیزانی که نمی خواهند گوسفند باشند .


Saturday، January 03، 2009

پاســــــــــــــتــیــل

کله پاچه ، آبگوشت ، ناتالی ، تاتر ، سینما ، خرید ، پرسه زدن . . . . . . .
همه رو ولش .
حرکات (شرکی) رو بچسب .

21:00


لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد،
دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را،
تیغ
های!، نپریشی صفای زلفکم را،
دست
و آبرویم را نریزی،
دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است




Sunday، December 28، 2008

بـــا تـــو...


هیچ چیزقشنگترازاین نیست ، که خسته و مانده از سر کار و مسافرت ، ساعت سه صبح میرسی و تا برام چند تا شعر نخونی خوابت نمی بره.
و خدا رو شکر می کنم ، که این همه آرامش ، صبر و انرژی بهت داده تا احساس خستگی نکنی و وقتی تو خسته نیستی ، یعنی من هم خسته نیستم.
و چقدر لذت بخش با تو بودن.