پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹

شب بارانی من وتو

ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلال هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۹

Loud Sing Song

Life Is Beautifullllllll
Life Is Beautifulllllll
Life Is Beautifullllll
Life Is Beautifulllll
Life IS Beautifullll




جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸

خوردن شعر

جوهر از گوشه‌ی دهانم راه می‌افتد.
خوشبخت‌تر از من، کسی نيست.
داشتم شعر می‌خوردم.
کتاب‌دار، باور نمی‌کند آن‌چه می‌بيند را
چشمهايش اندوهگين‌اند و
دست‌ در جيب قدم می‌زند.
شعرها تمام شده‌اند.
چراغ تاريک‌است.
سگ‌ها بر پله‌های زيرزمين‌اند و بالا می‌آيند.
چشم‌هاشان دودو می‌زند.
پاهاي بور قلم‌مويي‌شان می‌سوزند
کتاب‌دار بيچاره پايش را بر زمين می‌کوبد و می‌گريد.
چيزی نمی‌فهمد،
وقتی روی‌ پاهايم جلو می‌‌روم و دستش را می‌ليسم.
جيغ می‌کشد.
انسانی تازه‌ام من.
غرغر می‌‌کنم و به او پارس می‌کنم.
سرخوشانه جيغ و داد می‌کنم در تاريکی لفظ قلم.
مارک استراند

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

دست تو


تو اینطوری شروع می شی

این دستته

این چشمت

این یه ماهیه، آبی و صاف

روی کاغذ،

تقریبا شبیه یه چشم.

این دهنته، یه دایره

یا یه ماه، هر کدوم تو بخوای.

اینم زرده.

بیرون پنجره

بارونه، سبز

آخه تابستونه

و دورترا

درخته و بعد

جهان.

که گرده و فقط

رنگای این نه مداد رنگیو داره.

این دنیاست، که پرتر و

یاد گرفتنش سخت‌تره

از اونایی که من بهت گفتم.

می‌تونی اونجوری لکه‌‌های سرخ بسازی و

بعد با زرد: دنیا می‌سوزه.

وقتی این لغت‌ها رو یاد بگیری

می‌فهمی که لغت‌های بیشتری هم هست

از اونایی که تا حالا یاد گرفتی.

لغت دست بالای دستت معلقه

مثل یه ابر کوچیک بالای یه دریاچه.

لغت دست لنگر می‌ندازه

به دستت روی این میز

دستت یه سنگ گرمه

که من میون دو لغت نگهشون داشتم

این دست تو. اینا دست من. این دنیا.

که گرده ولی صاف نیس و رنگای بیشتری داره

از رنگایی که ما می‌بینیم.

شروع می‌شه و تموم می شه

همون چیزیه که می خوای بهش برگردی

این دست توئه

مارگارت آتوود


یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸

ستایش

اما سرانجام روزی فرا می رسد که از میان این دروازه نیمه باز

لیموهای زرد بر ما بتابد

و سینه های خالی مان را،

این شاخهای طلایی و آفتابی،

از آوازهاشان لبریز کنند.

«ایوجینیو مونتاله»

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۷

چون رود . . .

چون رود جاری باش
خاموش در شباهنگام
نترس از تاریکی
اگر در آسمان ستاره ایست،
تو نورش را بازتاب
و گر ابری گذرد از آن بالا ،
یاد آر که از آب است ابر ، همچون رود .
پس آنان را نیز با شادمانی بازتاب
درژرفنای آرام خویش

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

از تــــــو ...

. . . . .

آه ، از تو من چه رعنا می شوم

آه ، از تو من چه زیبا می شوم

عطر لبخند خدا می گیرم و شکل آواز پریها می شوم

. . . . .

گوسفندها، آدم می شوند!


تقدیم به عزیزانی که نمی خواهند گوسفند باشند .


شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

پاســــــــــــــتــیــل

کله پاچه ، آبگوشت ، ناتالی ، تاتر ، سینما ، خرید ، پرسه زدن . . . . . . .
همه رو ولش .
حرکات (شرکی) رو بچسب .